فصل ۳ : آتش
لو رفتن داستان !
چند هفته پس از شکست در باسینگسِی، گروه آواتار مخفیانه در کشور آتش پناه میگیرند و نقشههای خود را برای حمله به پایتخت آتش افزاران نهایی میکنند. همزمان آزولا و زوکو نیز پیروزمندانه پیش پدرشان بازمیگردند و آزولا اعتبار کشتن آواتار را به زوکو میدهد. زوکو شک میکند که این عمل از روی نیکخواهی بوده و یکنفر را از روی احتیاط مأمور پیدا کردن و کشتن آواتار میکند. همچنین زوکو هنوز احساس رضایت واقعی که فکر میکرد با رضایت پدرش به دست میآورد را در خود نمیبیند و چندینبار به دیدار عمویش در زندان میرود تا شاید بتواند از او کمک گیرد. پس از آنکه میفهمد جد مادری او آواتار رکو و جد پدریَش سوزن بودهاست، فکر میکند که شاید سرنوشت او در تمام این زمان چیز دیگری بودهاست .
روز کسوف باقیمانده نیروهای دوست به آواتار میپیوندند و همه به کشور آتش حمله میکنند، غافل از اینکه آزولا نقشۀ آنها را میدانسته است و به پدرش اطلاع داده تا پایتخت را تخلیه کند و در طول کسوف در جایی امن پناه بگیرد. در حین کسوف آنگ و گروهش به قصر پادشاه آتش میرسد ولی به جای او آزولا و مأموران دایلی را میبیند و با آنها درگیر میشوند. همزمان زوکو از فرصت استفاده میکند و نزد پدرش میرود و به او اعتراف میکند که آزولا در مورد مرگ آواتار به او دروغ گفتهاست و او اینک تصمیم دارد به گروه آواتار بپیوندد و به آنگ آتشافزاری را بیاموزد و نقش خود را در پایان دادن به این جنگ ایفا کند. اوزای بلافاصله پس از اتمام کسوف قصد میکند او را با شلیک برق نیست و نابود کند، ولی زوکو آن را به خودش برمیگرداند و فرار میکند.
حملۀ روز خورشید گرفتگی شکست میخورد و همه جز گروه آواتار و عدهای اندک زندانی میشوند. پس از پناه آوردن به معبد غربی باد، زوکو آنها را مییابد و پیشنهاد پیوستن به گروه را میدهد. در ابتدا آنها نمیپذیرند و او را میرانند، ولی با مشاهدۀ مقاومت او در برابر فردی که خود برای نابود کردن آواتار فرستادهاست، راضی به پذیرش کمک او میشوند و زوکو شروع به آموزش به آنگ میکند. در این میان ساکا با کمک زوکو قصد نجات دادن پدرش از زندان را دارد و در نتیجه هر دو عازم زندان میشوند. مأموریت موفقیتآمیز است و ساکا، پدرش و سوکی را نجات میدهد، ولی در آخر آزولا و گروهش آنها را به دام میاندازند. در اقدامی ناگهانی، مِی به خاطر علاقه به زوکو، به آزولا خیانت میکند و آنها را میرهاند. تایلی نیز طرف او را میگیرد و در پی این خیانت پارانویا و جنون شروع به رشد در آزولا میکند.
در این حین زوکو متوجه میشود که گروه آواتار دیگر قصد ندارد که تا پیش از آمدن ستارۀ «سوزِن» پادشاه آتش را شکست دهد، چرا که تصور میکنند که کشور آتش پس از فتح باسینگسِی پیروز جنگ شدهاست، ولی زوکو آنها را از قصد پادشاه آتش اوزای آگاه میکند؛ برای سرکوب همیشگی شورشهای مداوم در حکومت خاک، اوزای قصد دارد با استفاده از قدرت ستارۀ سوزِن کل سرزمین خاک افزاران را به آتش بکشد و آن را برای همیشه نابود کند و فرمانروای کل دنیا شود.
پس از این خبر تکاندهنده، گروه سریعاً سعی در تمرین میکند، ولی با تنها سه روز فاصله از آمدن ستارۀ دنبالهدار سوزِن، زمان، کافی نیست و همچنین آنگ گرفتن جان فرمانروای آتش را مغایر با آموزههای خود میبیند و سعی در تمرکز میکند تا از آواتارهای پیشین کمک بگیرد، ولی همه کم و بیش به او میگویند که باید تصمیم قاطعانه باشد و عدالت برای صلح دنیا لازم است. در این حین ناگهان انگ با یک شیرلاکپشت (یکی از کهنترین موجودات دنیا) برخورد میکند و مسئله را به او میگوید و او هم در مقابل دانش لازم را به انگ میآموزد.
ستارۀ دنبالهدار سوزِن از راه میرسد و نیروی هوایی کشور آتش برمیخیزد که حکومت خاک را آتشباران کند. گروه آواتار در جستجوی آنگ به آیرو میرسند که در زمان کسوف از زندان گریخته بود و در این حین پی میبرند که او به همراه بومی و بسیاری دیگر از اساتید جزو گروه «نیلوفر سفید» هستند؛ یک گروه مخفی برای کمک به برقراری صلح در جهان و مستقل از تمام چهار ملیت. نیلوفر سفید شهر باسینگسِی را از سلطۀ آتش افزاران آزاد میکنند و ساکا، تاف و سوکی برای نابود کردن کشتیهای هوایی دست به کار میشوند. زوکو و کاتارا برای شکست آزولا که اکنون قرار است پادشاه آتش نو شود عازم پایتخت میشوند و پس از یک نبرد سنگین کاتارا او را در غل و زنجیر میکند و آزولا در این لحظه کاملاً عقل خود را میبازد.
سرانجام انگ با اوزای که خود را ققنوس شاه یعنی فرمانروای افسانهای میخواند و ادعای فرمانروایی دنیا را میکند نبرد میکند. در ابتدا اوزای مدام حمله میکند و آنگ را به گوشه میراند، ولی تصادفاً باعث دستیابی دوبارۀ انگ به حالت آواتاری میشود که از زمان مجروح شدن توسط آزولا در دسترس او نبود. با کسب این حالت، آواتار آنگ اوزای را بالاخره به زانو درمیآورد و با کمک توانایی جدیدش «انرژی افزاری» که شیرلاکپشت به او آموخته بود قدرت آتشافزاری اوزای را از او میگیرد و جنگ صدساله بالاخره به پایان میرسد. آنگ و کاتارا علاقۀ خود را به یکدیگر ابراز میکنند و زوکو به عنوان پادشاه نو ملت آتش تاجگذاری میکند و عهد میکند که با کمک آواتار دنیا را بار دیگر به صلح و آرامش برگرداند.
پس از جنگ: پس از تاجگذاری، زوکو به عنوان فرمانروای نو آتش انتخاب میشود، آنگ با کاتارا ازدواج میکند و آن دو تصمیم میگیرند یک شهر نو پر از صلح و آرامش بسازند و سپس نام آن را جمهوری گذاشتند. در این شهر تمام اقوام آب، خاک و آتش بودند. فرمانروای آتش زوکو نیز مادر خود را پیدا میکند؛ او همچنین با مای ازدواج کرد و اکنون مای ملکه است. پادشاه آتش پیشین اوزای همراه با آزولا که عقل خود را از دست داده بود نیز در زندان به سر میبرند. فرمانروای آتش اوزای چند ماه پس از جنگ میمیرد و در آن زمان آنگ و کاتارا صاحب سه فرزند به نام (به ترتیب از سن بزرگ به کوچک) بومی (که یک پسراست بدون مهارت عنصرها) و کایا (که یک آب افزار دختر است) و تنزین (که یک باد افزار پسر است و البته نسل باد افزارها از او ادامه پیدا میکند) میشوند.
خواهر زوکو آزولا نیز پس از ۲ سال در زندان تصمیم میگیرد که به زوکو بپیوندد و قسمتی از سرزمین آتش را بر عهده بگیرد. او نیز اخلاق خوبی را پیدا میکند. برادر کاتارا ساکا نیز با سوکی ازدواج میکند و آنها نیز در خانهای نزدیک به خانهٔ آنگ و کاتارا زندگی میکنند ولی فعلاً صاحب فرزند نشدهاند. سرانجام پس از گذشت ۵۳ سال از جنگ که آنگ ۱۶۵ ساله است (از لحاظ فیزیکی ۶۵ سال) و صاحب چهار نوه از پسر جوانش تنزین میشود، در جزیرۀ معبد باد به آرامی و در آرامش در خواب فوت میکند و آواتار بعد که یک دختر از قبیلۀ آب جنوبی به نام کورا است به جای او میآید. کاتارا و بقیه نیز در کمک به آواتار بعد کورا هستند و فعلاً در این زمان فقط آنگ و ساکا میمیرند.


